المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

38

مروج الذهب ( فارسى )

آنها و نه عباس بن عبد المطلب وارث پيمبر بوده‌اند . به خدا دروغ گفته‌اند و آنچه ما ميدانيم ميراث بخويشاوند نزديك ميرسد » . در ايام هارون الرشيد طبيبى در بغداد بود كه عامه بفضائل او تبرك مىجستند . وى دهرى بود و چنين وامينمود كه از اهل سنت و جماعت است و اهل بدعت را لعن ميكرد و بعنوان سنى معروف بود و عامه مطيع او بودند . هر روز گروهى از مردم شيشه‌هاى پيشاب را پيش ميآوردند ، وقتى همه فراهم ميشدند به پا ميايستاد و به آنها ميگفت « اى گروه مسلمانان ، شما كه ميگوئيد ضرر و نفعى جز بوسيلهء خدا نيست ، براى چه مضرات و منافع خويش را از من ميخواهيد ؟ بخداى خود پناه ببريد و به خالق خويش توكل كنيد تا رفتار شما نيز مثل گفتارتان باشد . و مردم بهمديگر مىگفتند : « به خدا راست ميگويد . » چه بسا بيمارانى كه معالجه نكردند تا بمردند بعضى ديگر صبر ميكردند تا خلوت شود و پيشاب را به دو نشان ميدادند و دوا براى آنها تعيين ميكرد و ميگفت : « ايمان تو سست است و گر نه به خدا توكل ميكردى تا همانطور كه ترا بيمار كرده ، شفايت دهد » و با گفتار خود مردم بسيار را ميكشت كه آنها را از معالجهء بيمارى خود باز ميداشت . از جملهء اخلاق عامه اينست كه نالايق را به پيشوائى برگيرند و فرومايه را برترى دهند و غير عالم را عالم شمارند كه حق را از باطل تشخيص نميتوانند داد . اكنون با در نظر گرفتن سخن ما بنگر و مجالس علما را ببين كه فقط خواص اهل تميز و مروت و خرد در آن جاى دارند و همه جماعت عامه يا بدنبال خرسباز يا دف - زن و عنترى روانند يا به لهو و لعب سرگرمند يا بشعبده‌بازان تردست دروغ زن مشغولند و به قصه‌پردازان دروغساز گوش فرا ميدهند يا در اطراف كتك خورده فراهم شده يا بر بدار آويخته‌اى گرد آمده‌اند . چون بانگشان زنند پيروى كنند و چون صيحه‌اى را بشنوند از جا نروند ، از بدى باز نمانند و نيكى را نشناسند و از خلط بدكار و نكوكار و مؤمن و كافر باك ندارند . پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم وصف اينان كرده